باید سفر کرد، باید دید ...
[ گفت و گو با مهوش شیخ الاسلامی ]

امیر حسین ثنائی

دختر ترکمن، ماهیگیری اهل قشم که زندگی روزمره اش را به نمایش می گذارد، افغان های مهاجر و مصائب شان، زنانی که شوهرانشان را به قتل رسانده اند، سباستینِ هلندی و شریک ایرانی اش که هتلی را در یزد به راه انداخته اند و ... تنها بخشی از شخصیت ها و موضوعاتی هستند که با دوربین مهوش شیخ الاسلامی به تصویر کشیده شده اند. 
شیخ الاسلامی فارغ التحصیل سینما از مدرسه ی فیلم لندن است. فعالیت اش را با کارگردانی فیلم مستند توپ آغاز کرده و همین طور در مجموعه های تلویزیونی دایی جان ناپلئون، کوچک جنگلی، هزار دستان، سربداران و ... نیز به عنوان مدیر تولید یا برنامه ریز همکاری داشته است. پرشنگ، چارشو، یوفک، برگ سبز، پیرحرا،  قاتل یا مقتول، ماده 61 ، به کجا تعلق دارم؟ و کول فرح مستندهایی است که او تاکنون تحقیق و کارگردانی شان را برعهده داشته. تحقیق در فیلم های او چه تعریفی دارند و چه مسیری را  طی می کنند؟ چه طور با شخصیت فیلم هایش ارتباط برقرار می کند تا آن ها مقابل دوربین اش بنشینند و از خصوصی ترین بخش های زندگی شان بگویند و ... او در این گفت و گو درباره ی بخش کوچکی از سال ها تجربه و شیوه ی تحقیقاتش در مستندسازی گفته است:


در لندن که درس می خواندم، تحقیق جزو رشته و درس های من نبود. ولی من با کارکردن در گروه های بزرگ فرانسوی و انگلیسی دیدم چه طور تحقیق و برنامه ریزی انجام می دهند و عملا از نزدیک با آن آشنا شدم. وقتی برگشتم ایران، می خواستم با کارگردان های خوب این جا هم آشنا شوم، مسافرت کنم و این موقعیت خوب در فیلم مستندی درباره ی فرش به کارگردانی ناصر تقوایی برایم فراهم شد. خود تقوایی درباره ی فرش کمی تحقیق کرده بود، ولی تقریبا فیلمبرداری و تحقیق تا حدودی با هم پیش رفتند و من در سفرها کنار او بودم.
شما وقتی موضوعی را برای ساخت انتخاب می کنید، تحقیق فیلمتان را از کجا شروع می کنید؟
نیاز یک مستندساز به خصوص در ایران، شناخت این کشور بزرگ و پراکنده است. ما خودمان در این باره ممکن است آشنایی کامل نداشته باشیم. نمی دانیم یک ترکمن کجا و چطور زندگی می کند. خب، فکر کردم برای شناخت بیشتر باید سفر کرد، باید رفت، ماند، بود و دید.
من برای چند فیلم ام اصلا هیچ طرحی از قبل نداشتم. مثلا با سفرهایی که از قبل به قشم کرده بودم و با آن منطقه آشنا بودم، دوست داشتم در قشم فیلم بسازم. همه اش همین بود. دوباره رفتم و جنگل های حرا را دیدم. آن جا دنبال یک زندگی خاص می گشتم. اولین بار وقتی آن ماهیگیر را پیدا کردم، حتی نمی توانستیم با هم صحبت کنیم، چون فارسی بلد نبود. اما او من را پذیرفت، شاید گاهی وقت ها در شخصیت آدم ها یک چیزی هست که به هم جلب می شوند و حتی بهشان اطمینان می دهد. من فکر می کنم از این نظر خوش شانس باشم. یا فیلم یوفک دقیقا همین طور شکل گرفت. من عاشق ترکمن ها بودم. بلند شدم و با اتوبوس رفتم آن جا؛ یک خانواده پیدا کردم و رفتم با آنها ارتباط برقرار کردم. البته از قبل یک سفر طولانی کرده بودم و با موضوع کرم ابریشم آشنایی داشتم. همان جا پرسان پرسان به روستای یله چشم رسیدم که کرم ابریشم سنتی پرورش می داد. با مینی بوس خودم را به آن روستا رساندم و هی گشتم و گشتم. بودن در این فضاها هم به من ایده می دهد، هم شناخت ام را نسبت به موضوع کامل تر می کند.
چه طور با صرف حضور در یک فضا شناختتان را نسبت به موضوع کامل تر می کنید؟
وقتی که سفر می کنم و مثلا به روستایی می روم؛ به هتل یا یک جای عمومی نمی روم. می روم و در یک خانواده زندگی می کنم. اگر کسی را آن جا نمی شناسم، می روم و سعی می کنم کسی را بشناسم و آشنا شوم. بسیار به اطرافم نگاه می کنم و با کنجکاوی نسبت به آن چیزی که بدنبالش هستم می گردم. این فقط یک رویه ی قضیه است که ما می خواهیم یک آدم را دنبال کنیم و یا زندگی یک روستایی را به تصویر بکشیم. این موضوع فقط لوکیشن تنها نیست. این فیلم حتما نیاز به موسیقی دارد؛ باید موسیقی آن منطقه را شنید و با آن آشنا بود. حتما زبان خاصی دارد و این زبان را کم و بیش باید سعی کرد یاد گرفت، نحوه ی لباس پوشیدن، غذا خوردن و ... به گمان من این زندگی را باید یاد گرفت و با آن آشنا شد؛ حتی اگر خیلی چیزهای آن را احتیاج نداشته باشیم. اما تمامی این ها همه پس ذهن آدم می ماند.
در این مدت که به سفر می روید و تحقیق میدانی فیلم را جلو می برید، تحقیق کتابخانه ای هم انجام می دهید؟
بله، همزمان با همین سفرها آن را هم شروع می کنم. به عنوان نمونه از وقتی شروع می کنم راجع به ترکمن ها کار کردن با آنها در خیالم زندگی می کنم. در این مدت تحقیق کتابخانه ایم را هم شروع می کنم و هر چیزی را که راجع به آنها هست سعی می کنم بخوانم.
چرا؟ شما که در خود محیط حضور دارید.
چون الان شاید یک بخش از زندگی آنها عوض شده باشد و من به آن نیاز داشته باشم. باید با تاریخ و گذشته آنها آشنا باشم، به سنت های آنها برگردم تا ببینم آنها چه بوده اند. در این رفت و آمدها حتی بارها و بارها با آنها تلفنی حرف می زنم و مدام طرح ام را کامل می کنم. هر چیز کوچکی که به ذهنم می رسد را با آنها درمیان می گذارم و می پرسم. تا جایی که می گویم دیگر بس است و برایم کامل شده است. همه ی اینها برای من آن آمادگی پیش از شروع کار را به وجود می آورند.
چطور وارد یک محیط غریبه می شوید و با افراد ارتباط برقرار می کنید؟
ببینید، خیلی مهم است که آدم چطور می تواند وارد محیط شود و این تحقیق ها را چطور پیش ببرد. خیلی ها را دیدم که از همان ابتدای ورودشان به مکانی پس خورده اند و نتوانسته اند کارشان را ادامه بدهند. به دلیل شرایطی که نسبت به آن شناختی نداشته اند. نمی دانسته اند فرهنگ آن منطقه چیست. یعنی شما باید بدانید وارد کجا می شوید. آن جا چه آداب و رسومی دارد، تا آنها را رعایت کنید و به آنها احترام بگذارید. باید صداقت داشته باشیم. حتی شکل لباس پوشیدن و حرف زدن ما در این رابطه ها خیلی مهم است. شاید اینهایی را که می گویم در ظاهر خیلی ساده به نظر بیایند. به نظر من همه ی اینها جزو کار تحقیقی است. نکاتی است که باید رعایت شوند و خیلی مهم است. باید رفت و رفت. سماجت لازمه ی کار ماست. با این که من خودم آدم خجالتی ام، و دوست ندارم زیاد مزاحم کسی شوم. اما به شکل های دیگری سعی می کنم تحقیق ام را جلو ببرم. و به آن چه را که می خواهم برسم.
این راه همیشگی است یا امکان تغییر هم وجود دارد؟
طبیعی است که در لوکیشن و مسیر تحقیق، حتی هنگام فیلمبرداری ممکن است هزار و یک اتفاق بیفتد و عوض شود. که باید بر اساس آن خودمان را هم تطبیق دهیم. شخصا زیاد وابسته به آن چیزی که از قبل به آن فکر کرده ام نیستم. تحقیق ها و کار من این مسیر را طی می کنند. خب شیوه های دیگری هم وجود دارد که کاملا حساب شده است. ما بیشتر حسی هستیم تا ماشینی. من اصلا آن شکل را دوست ندارم. دست را برای تغییر باز گذاشته ام. تحقیق و فکرهایم برایم سند امضا شده ای نیست که حتما باید عین آن اجرا شود.
اتفاق افتاده که هنگام فیلمبرداری یا زمان تحقیق، ارتباطتان با یک شخصیت دچار مشکل شود و یکمرتبه بخواهید روشتان را عوض کنید؟
بله، مثلا در مستند ماده 61، که برای من یک کار استثنایی بود.
از چه جهت استثنایی بود؟
شاید همان تحقیق اش. تحقیق آن را از شش یا هفت سال پیش اش آغاز کردم. آن هم وقتی برای اولین بار خبر افسانه نوروزی را در روزنامه ها خواندم، این موضوع مرا خیلی درگیر خودش کرد. دیگر ماجرا را رها نکردم. تمام مدت اخبار را دنبال کردم و راجع به آن می خواندم. بعد رفتم دادگستری و با وکلا صحبت کردم. البته تمام این ها خیلی سخت بود. مثلا اصلا پرونده ای را در اختیارم قرار نمی دادند. خیلی کنجکاوی کردم. رفتم قانون را کامل در این زمینه خواندم. برای خود من خیلی سخت بود که این قانون را بپذیرم. حدود 6 سال با این موضوع زندگی کردم. به مرور زمان کم کم آدم های دیگر با همین مشکل را هم پیدا کردم.
با زنان این فیلم دچار مشکل شدید؟
بله، آن هم در ابتدای حضورم. آن هم برای این که پیش از شروع فیلمبرداری نتوانستم به زندان بروم و با آنها صحبت کنم و محیط را ببینم. این هم از مشکلات این کار بود. فقط 4 روز می توانستیم داخل زندان با آنان گفت و گو کنیم و در این چهار روز من باید با نزدیک 30 زن مصاحبه می کردم و ... . روز اولی که رفتم زندان اوین و این زن ها را آوردند، این ها به محض این که من و دوربین ام را دیدند گفتند: ای بابا ... ما از این چیزها زیاد دیدیم و ... . برای این که بارها و بارها مورد بازجویی قرار گرفته بودند و اصلا دیگر نمی دانستند که چه می گویند و دیگر چیزی برایشان اهمیت نداشت و حاضر به حرف زدن نبودند. این موقعیت برای من با تجربه هایی که داشتم خیلی عجیب بود. اصلا گیج شده بودم. با این که به خاطر سابقه و تجربه ام همه جور موقعیتی را دیده بودم. باید سریع فکر می کردم که با آنها چطور رفتار می کردم. این یکی از آن چیزهای مهمی است که نباید از کنارش به سادگی بگذریم. شما یکمرتبه غافلگیر می شوید. وقتی وارد زندان شدم آن تحقیق های پیش از کار را گذاشتم کنار. آن لحظه فکر کردم جایی آمده ام که اولین بار است و تا الان وارد آن نشده ام. باید شیوه ی برخوردم را عوض می کردم. و از تجربه ی آدم بودن ام استفاده می کردم.
دوربین را از اتاق خارج کردیم. سعی کردم صادقانه اعتمادشان را بیشتر جلب کنم. با هم حرف زدیم و درددل کردیم. به آنها صادقانه گفتم من هیچ کاری برای شما از دستم بر نمی آید و فقط آمده ام درباره ی این مشکل با هم حرف بزنیم. این صداقت همیشه واقعا کاربرد فوق العاده ای دارد. شاید خیلی ها دوست داشته باشند دوربین شان را مخفی کنند، یا یک حرفی بزنند که کارشان راه بیفتد. اما این شیوه ی من نیست. در همین فیلم ماده ی 61، همین که به گفته ی خیلی ها حضور دوربین احساس نمی شود، این خودش موفقیت است. آن زنان دیگر دوربین را فراموش می کنند و فقط من را می دیدند. ساعت ها می نشستیم و با آنها زندگی شان را مرور می کردیم. حتی همین مسئله باعث شد کسانی هم که نمی خواستند حرف بزنند، از فردایش بیایند و بنشینند و صحبت کنند. همیشه باید فرد مقابل دوربین مان را از خودمان باهوش تر از خودمان ببینیم. نه این که فکر کنیم طرف روستایی است یا ... و حواسش نیست یا متوجه خیلی چیزها نیست؛ درست بر عکس است.
در این مسیر، تحقیق کتابخانه ای چه نقشی دارد؟
برای این فیلم، همان طور که گفتم در طول شش هفت سال خبرهای افسانه و قانون را همین طور دنبال کرده بودم. به یک مرکز تحقیقات دانشگاهی رفتم و آمارها را بررسی کردم. تمام این ها من را به فکر وامی داشت. من برای کارم همه ی چیزهایی را که به هر شکلی درباره ی این ماجراها بود، دور زدم و خواندم. شاید همه اش به درد من بخورد یا نخورد. اما همه ی اینها به من کمک می کنند تا نسبت به موضوع ام اشراف داشته باشم. اما خیلی از آن تحقیق ها، آمار و ارقام بود. من عدد نمی خواستم. می خواستم بدانم این بشر، این زن که کارش به این جا رسیده و به هر دلیلی مرتکب قتل شده چه مسیری را طی کرده، چه بلاهایی سرش آمده؟ چرا؟ احساس آنها از هر چیزی برای من مهمتر بود. آن جایی که می آیید و با شخص روبرو می شوید و حرف می زنید، اتفاق دیگری می افتد. شما در کتاب ها یا روزنامه ها با یکسری تحلیل های علمی و شسته و رفته مواجهید.
این تحقیق علمی چه جاهایی به کارتان می آید؟ کجاها کاربرد دارد؟ چه کمکی می کنند؟
تحقیق کتابخانه ای برایم خیلی تاثیر گذار است. شما در تحقیق میدانی با یک مکان، خانواده یا با مشکلات اجتماعی آشنا می شوید. مثلا مشکلات اجتماعی با قانون ارتباط مستقیم دارند. پس باید با این طرف هم آشنا باشید. به عنوان مثال در مورد مستند به کجا تعلق دارم؟ باید بدانید چرا قانون می خواهد افغان های مهاجر ایران را ترک کنند. باید من بدانم قانون در این مورد چه می گوید و ... . یا الان مشغول ساخت مستندی درباره ی یک شخصیت ام، که در کولِ فرح شهر ایذه نگهبان است. درست است که من می خواهم راجع به این آدم فیلم بسازم، اما باید درباره ی ایلام و دوره های تاریخی آن اطلاعات داشته باشم. اگر ندانم اصلا زیر بنای کارم دچار اشکال می شود. شما نمی توانید مستندی را بسازید و این اطلاعات را نداشته باشید.
فیلمبرداری را چه زمانی شروع می کنید؟
وقتی که همزمان هم تحقیق میدانی و کتابخانه ای را پیش می برم، جایی متوجه می شوم که چقدر به موضوع ام اشراف دارم. و کتاب ها دیگر دارند چیزهایی را می گویند که از آنها ُپرم.
این جا تحقیق را تمام می کنید یا باز در طول فیلمبرداری به شکل دیگری ادامه می دهید؟
این سیر تحقیقی حتی تا مرحله ی تدوین و بعد از آن هم با من هست. سر فیلمبرداری اتفاقاتی می افتد که گریز ناپذیر و ناخواسته است. مثلا در راه فیلمبرداری همین فیلم آخر تصادف سختی کردیم. بعد آمدم و درباره ی پیچ جاده ای که در آن تصادف کرده بودیم تحقیق کردم. قسمتی از این را در فیلم هم خواهم آورد. یا الان که در مرحله ی تدوین هستم، می بینم مثلا از نقوش شماره ی فلان بیشتر در فیلم استفاده کرده ام. خب، حالا دوباره برگشته ام به تحقیق هایم تا بیشتر درباره ی این نقش بدانم. دوباره رفتم ببینم این نقش چه کاربردهایی دارد. آیا من درست از آنها در فیلم استفاده کردم.
در سفرهایتان برای تحقیق میدانی، تصویربرداری، عکاسی یا یادداشت برداری هم می کنید؟
در کارهای اولم، یادداشت هایی می نوشتم. اما الان دیگر این یادداشت ها بیشتر یادداشت های ذهنی شده اند. آن ها را در ذهنم به بهترین شکلش به خاطرم می سپارم. من با احساس و دیدن هایم به جلو می روم. آنقدر با موضوع ام زندگی می کنم که گاهی دیگر نیازی نمی بینم. تصویربرداری و عکاسی هم هر چند که حسن های خیلی خوبی دارد، اما خیلی چیزها را ممکن است بابتش از دست بدهم. مگر این که کسی همراهم باشد و بگویم این را بگیر، ولی خودم کار خودم را می کنم. چون وقتی چشمت پشت دوربین است خیلی چیزها را ممکن است از دست بدهی. حتی عکاسی، اگر لازم باشد می گذارم کارم که تمام شد عکس بگیرم. وقتی رها باشم خیلی راحت تر گردش می کنم. در این شرایط بهتر می توانم همه چیز را ببینم. و سوژه ام را از دست نمی دهم.
در طول زمان تحقیق، شیوه ی ساخت کارتان را هم مشخص می کنید؟ تحقیق برای کارگردانی موضوعی، تعیین کننده هم بوده؟
بارها این مسئله برایم پیش آمده. از مستند به کجا تعلق دارم؟ مثالی می زنم. این فیلم هم برای من موضوع خاصی داشت. سال ها بود که می خواستم درباره ی افغان های مهاجر در ایران و مشکلاتی که پیرامون زندگی آنان وجود دارد فیلم بسازم. از همان زمانی که کارم را شروع کردم و می رفتم آنها را می دیدم، فقط یک خانواده می دیدم و یک اتاق. خانواده هایی که بدلیل ترس از محیط و مشکلات دیگر، بیشتر دور هم هستند و با هم زندگی می کردند. هر وقت که می نشستم تا با آن ها حرف بزنم، همه شان را در یک قاب می دیدم. دیگر برایم ضرورتی نداشت که بخواهم به صورت فردی دنبالشان کنم. همان جا بود که به این نتیجه رسیدم و روایت ام شکل گرفت. روایت هر موضوعی برای من در دل همان تحقیق ها قالبش را مشخص می کند. 
در زمان انجام تحقیق، نوشتن طرح و یا فیلمبرداری و ... آیا برای کار شیوه ی خاصی دارید ؟ مثلا گوش کردن به موسیقی خاصی، یا دیدن فیلم یا هر چیز دیگر.
زمان ساخت خیلی از کارهایم می نشینم و کتاب نقاشان بزرگ دنیا را ورق می زنم. این ها به من فضا می دهند، ذهنیت می دهند، ایده می دهند و ... مثلا هنگام ساخت پیرحرا رفتم و کلی کتاب شعر و نقاشی هایکو گرفتم و حتی با خودم برده بودمشان سر صحنه. شب ها در قشم با پورصمدی (فیلمبردار) مدام این کتاب ها را با هم ورق می زدیم. نمی دانم ارتباط مستقیمش برای من چه بود. یک چیز کاملا درونی است. تمام اینها ناخودآگاه به من کمک می کنند.
شما در حال حاضر از اعضای هیات انتخاب انجمن مستندسازان برای عضویت افراد هستید. از نظر تحقیق فیلم ها را چگونه می بینید؟
تحقیق نقش بسیار مهمی در فیلم مستند دارد و شما دست روی نقطه خیلی مهمی گذاشته اید. متاسفانه بسیاری از فیلم هایی که به دستمان می رسند و می بینیم، ما حتی آن را به عنوان یک تحقیق تصویری هم قبول نداریم. خیلی ها صرفا یک دوربین دستشان گرفته اند، دوربین را روشن کرده اند و رفته اند تصویر گرفته اند، بدون تحقیق و بسیار شلخته و ... . سوژه ها گاهی فوق العاده است. اگر کمی صبر و حوصله باشد و تحقیق خوبی را انجام بدهند و موضوع را تحلیل کنند، حتما که فیلم های نابی خواهند شد. اما با این شکل فیلم های شلخته، با موضوعات کلی و ... اصلا متاسفانه معلوم نیست که چی هست؛ فقط اسمش را گذاشته اند مستند. به درد هیچی هم نمی خورند. تنها موضوع شان را زخمی می کنند. اگر می بینیم که یک مستند، فیلم خوبی ست؛ پشت صحنه ی خوبی دارد، بدنه ی خوبی دارد، تحقیق خوبی دارد، کارگردانی خوبی دارد. از کنار این ها نباید به سادگی بگذریم. 
راستی، با کسانی که درباره شان در این سال ها مستند ساخته اید هنوز در ارتباط هستید؟
بله، همچنان با خیلی از شخصیت های فیلم هایم در ارتباطم. یعنی هیچ وقت نرفتم فیلمی بسازم و بگویم خداحافظ شما. هنوز با کسانی که این جا هم نیستند تلفنی در ارتباطم. از وضعیت خانواده ی زندانیان کاملا آگاهم. سرپرستی تعدادی از بچه هایشان را برعهده دارم. به درس و مدرسه و زندگی شان رسیدگی می کنم. یا بعضی هایشان را تحت پوشش یک  NGO قرار دادم و ... .

عکس: حمیده شریف راد
این گفت و گو ابتدا در ماهنامه فیلم نگار (شماره 85) منتشر شده است.

در همین زمینه:
گفت و گو با پیروز کلانتری: سینمای مستند؛ ارتباط دائم ذهن و عین

 

منبع: رای بُن مستند | تاريخ: 1388/10/10
 | فهرست مطالب ابتدای صفحه | 
به گروه فيس بوک ما بپيونديد