نمی‌توانم موقع دیدن واقعیت دستم را روی چشم‌هایم بگذارم
[ گفت‌ و گو با کاوه بهرامی‌مقدم، درباره ی مستند مسیر بودن ]

بابک احمدی

یکی از مهمترین انتظارهایی که همواره از سینما می رود، باز کردن دریچه ای تازه به روی انسان به واسطه ی تشریح جهان پیرامون با زبان تاثیرگذار تصویر است، آنچه که حداقل در تولیدات سینمایی غالب این روزهای کشور جز اندک مواردی یافت نمی شود. اما در سینمای مستند می توان تعداد زیادی از آثار را یافت که به رسالت اصیل هنر وفادار مانده اند. گرچه محلی برای نمایش این گونه فیلم ها در نظر گرفته نشده است." کاوه بهرامی مقدم" طی سال های فعالیت خود (از دهه 60 تا به امروز) همواره دغدغه ی بیان دشواری های انسان هایی را داشته که در گوشه ای از شهر روزگار را به سختی سپری می کنند. نمونه ای از این آثار، مستند"من با خدا حرف می زنم" است، فیلمی درباره ی بیماران روحی، روانی که حضور اکثرشان در بیمارستان نه به خاطر شدت بیماری، بلکه به دلیل برخوردار نبودن از حمایت های خانوادگی و اجتماعی است. آخرین اثر این کارگردان"مسیر بودن" در ادامه ی همین نگاه ساخته شده و به روایت سال های از کارافتادگی پیرمردی (آقای رضایی) می پردازد که تکیده و تنها در یکی از روستاهای اطراف رامسر روزهای از کارافتادگی را بدون حمایت مردم و نهادهای دولتی مسئول پشت سر می گذارد. نکته ی مستتر در فیلم این است که رضایی در حالی به چنین سرنوشتی دچار شده که بهترین سال های زندگی خود را صرف خدمت به مردم شهرش کرده و همه از او به نیکی یاد می کنند؛ اما هیچ کس حاضر به گرفتن زیر بال و پر او نیست و سرانجامش هم سکونت در اتاقکی محقر در گوشه ای از قبرستان است! این گفت و گو درباره ی مستند 20 دقیقه ای "مسیر بودن" با بهرامی مقدم انجام شد که در پی می آید.

فیلم شما برپایه ی محوری حضور یک انسان (آقای رضایی) شکل می گیرد. اما در برخی از آثار مستند شاهد این هستیم که کارگردانان در ورطه ی خطر سوءاستفاده از افراد به عنوان سوژه می افتند که خوشبختانه در فیلم شما چنین نمی شود. چگونه به این مهم دست یافتید؟
به این دلیل که از سالیان دور آقای رضایی را می شناختم و همیشه درجریان مسافرت هایم به شمال برای دیدار اقوام از روند فعالیت ها و سیر کاری او مطلع می شدم و در اکثر مواقع او را مشغول به کار و فعالیت می دیدم؛ که اتفاقا در آن روستا به هر کاری معروف بود. نکته ی جالب برایم این بود که همیشه مردم از شخصیت و صداقت و زحمت کشی این فرد صحبت می کردند. شما به هیچ وجه کسی را پیدا نمی کردید که از رضایی بدی به خاطر داشته باشد و همه از او به نیکی یاد می کردند. این نکته که این فرد باوجود جثه ی ضعیفش چه انسان بزرگی است که صادقانه و کامل توانایی های خود را وقف مردم می کند و هیچ گاه در خدمت به مردم فروگذار نیست، در طول این سالیان نظر من را به خود جلب کرده بود و همیشه زندگی او را تعقیب می کردم.
اما در سفرهای آخر متوجه شدم که رضایی توان کار کردن را از دست داده و اتاقکی در یک قبرستان را برای زندگی دراختیارش گذاشته اند، هنگامی که این صحنه را دیدم خیلی یکه خوردم و شکی به من وارد شد که از خودم سوال کردم چطور ممکن است انسانی خود را وقف یک اجتماع و سرزمینی بکند، اما درنهایت باتوجه به این که تمام اهالی از او به نیکی یاد می کنند دچار چنین سرنوشتی شود که نه مردم حمایتش کنند، نه نهادهای دولتی که باید این افراد را تحت پوشش قرار دهند. مجموعه ی این شناخت ها که من از زندگی او داشتم، یعنی تضاد میان زندگی رضایی با رفتار مردم موجب شد تا دربرابر این اتفاق سکوت نکنم؛ فیلمی بسازم تا حقانیت این افراد مظلوم که نمونه های زیادی از آنها را هم در جامعه ی روستایی و هم جامعه ی شهری سراغ داریم تصویر کند.
آثار مستند به نوعی ثبت تاریخ و مجموعه ای برای قوم شناسی و جامعه شناسی است. چیزی که در این اثر وجود دارد و اشاره ی شما به آقای رضایی و سرنوشت او به نوعی برایم یادآور سرانجام نهضت ملی شدن صنعت نفت و محمد مصدق در تاریخ معاصر ایران است.
بله، دقیقا مثل این که تاریخ تکرار می شود، حال در عرصه های مختلف. به نظرم دلیل این اتفاق ها فقدان وجود حمایت های لازم مدنی است که در جامعه ی ما وجود ندارد. در این فیلم با فردی مواجه هستیم که 60،70 سال کار صادقانه انجام داده و مطابق با قانون کار باید 30 سال پیش از این بازنشسته می شد و تحت پوشش قرار می گرفت. اما درنهایت تنها رها می شود و این بسیار دردناک است؛ توجه من برای ساخت مستند "در مسیر بودن" به این خاطر بود که توجه را به سوی حمایت از چنین افرادی جلب کنم تا زیرپوشش خدماتی و رفاهی قرار بگیرند.
در فیلم اشاره ای هم به دفترچه حسابی شد که متعلق به آقای رضایی بود، آیا قصد طرح همین موضوع را داشتید؟
بله در حقیقت آن دفترچه حساب پس انداز آقای رضایی بود که صفر شده بود.
باتوجه به شناختی که از آثار قبلی شما دارم، همواره دقت ویژه ای بر رنگ، نور و تصویر دارید، مجموعه ی این عوامل در این فیلم هم رعایت شده، به اضافه ی متن نریشن اثر که کلیتی شاعرانه را ساخته است. چگونه به این اتفاق خشن نگاهی رمانتیک و شاعرانه داشتید؟
اصولا معتقدم که مطرح کردن موضوع های مستند اجتماعی با وجود تلخی موجود در ذات خود و موضوعات اجتماعی ای که قرار است با نگاهی منتقدانه ساخته شوند؛ درکنار تلخی ذاتی که دارند چه در تصویر، صدا و گفتار و چه در رنگ و نور و میزانسن همه می توانند با هم یک فضا و هارمونی به وجود بیاورند که موضوع تراژیک درقالبی شاعرانه ارائه شود، یعنی مستند رئال محض نیست، بلکه احساسی را که ما به عنوان فیلمساز از پدیده دریافت کرده ایم را قرار است به مخاطب انتقال دهیم. فکر می کنم بهتر است موضوعات خشن و بی رحم موجود در طبیعت زندگی این انسان ها، تلطیف ارائه بشوند. اینجا در رنگ، نور و صدا و نریشنی که برای فیلم استفاده کردم، سعی کردم این تلخی ها تلطیف شده و درقالب یک اثر به قرائت خودم به صورت شاعرانه به مخاطب انتقال پیدا کند.
اینطور به نظر می رسید که فیلم شما هم به لحاظ محتوایی یعنی سوژه و داستان، هم ازنظر جذابیت بصری و فرمی این کشش را داشت که در مدت زمان بیشتری ساخته بشود، چرا تنها 20 دقیقه را برای روایت انتخاب کردید؟
واقعیت این است که فیلمبرداری این کار در دو مرحله انجام شد، یک زمان که خود آقای رضایی بودند و مرحله دوم بعد از فوت آقای رضایی است.
یعنی در میانه تولید فیلم ایشان فوت کردند؟
بله، در بین راه ایشان به دلیل کهولت سن و تنهایی، یعنی دقیقا همان چیزی که خود ما نسبت به وقوع آن نگرانی داشتیم اتفاق افتاد و هنگامی که من با این موقعیت مواجه شدم باید تصمیم می گرفتم که مرگ رضایی را چگونه به تصویر بکشم. به شخصه اصلا علاقه مند نیستم که مرگ را در قبرستان نشان بدهم، درست است که رضایی به دلیل ناتوانی در قبرستان بیتوته کرده بود و هیچ حمایتی از او به عمل نمی آمد، اما هیچ دلم نمی خواست که قبرش را نشان بدهم. دوست داشتم نشان بدهم که انسان هایی از این دست، آنقدر شایستگی و بزرگی دارند که می توانند بخشی از طبیعت باشند، همانگونه که او خود را وقف این سرزمین کرد و بسیاری از زیبایی ها به دست انسان هایی مثل رضایی به دست آمد. احساس کردم خوب است که رفتنش هم به نوعی بازگشت به آغوش طبیعتی باشد که حاصل زحمت و دسترنج خودش بوده است.
در فیلم، رضایی فردی است که سال های ابتدایی زندگی را در طالقان سپری کرده و برای امرار معاش به یکی از روستاهای اطراف رامسر سفر می کند، یعنی به شکلی غیرمستقیم شما مبحث کوچ اجباری انسان ها را هم مطرح می کنید.
بله، شکل ایده آل این است که هر قومی و هر ملتی در محدوده ی جغرافیایی خودش دارای امکان فراهم آوردن نیازهایش باشد و در همان محدوده ی سرزمینی خودش امرار معاش کند، اما در شرایط جامعه ی نابرابر و بدون برنامه ی ما با انسان هایی مواجه می شویم که به عنوان مثال اهل کرج هستند و به تهران سفر می کنند و تهرانی ها هم به نقاط دیگر و این انرژی ها به صورت شبانه روزی درحال هدر شدن در این مسیرهاست، رضایی هم در حقیقت قربانی همین فضای نابرابر است به دلیل این که در اقلیم خودش کار نبوده و به دلیل شرایط سخت برای گذران زندگی به اجبار کوچ می کند و درنهایت سرانجام زندگی اش همان چیزی است که در این فیلم در حقیقت شاهد آن هستیم. که شاید با توجه به این که 60،70 سال خالصانه در خدمت مردم و آبادانی سرزمینی کار می کند، بی پناه شده و اگر در سرزمین خودش می ماند، احتمالا سرنوشت بهتری در انتظارش بود. هیچ کس حاضر نیست موطن خود را رها کند؛ مگر در شرایط ناگزیری و اجبار. این خیلی دردناک است، نه برای رضایی چون او که زنجیر زندگی از پایش باز و آزاد شد از این رنج، دردناک است، برای ما که نظاره گر رضایی های دیگری در جامعه هستیم و چه خوب است که مسئولان و مردم به این نکته توجه کنند، قدر افرادی را که به ما خدمت کرده اند بیشتر بدانیم و پاسخگوی خدمات آنها باشیم.
در سه فیلم شما مشخصا به افراد بی پناه اشاره شده. در فیلم "من با خدا حرف می زنم" شاهد انسان هایی هستیم که در امین آباد به نوعی تنها، رها و بدون حمایت زندگی می کنند. در "در مسیر بودن" رضایی فردی بدون پشتوانه است و در مستند "سفر در امتداد سرزمین کهن" در وصف مستندساز باسابقه منوچهر طیاب، او نیز به عنوان یک هنرمند مستندساز فردی بدون حامی است.
بله، طیاب نیز به عنوان یک هنرمند فردی تنهاست. اما او به عنوان یک آرتیست و مستندساز به هر حال با هر سختی سعی می کند تا به مقصود خود برسد، اما اقشاری هستند به شدت آسیب پذیر؛ مثل افرادی که من در آثارم به سراغ آنها می روم، خیلی هم علاقه ندارم که به چنین آثاری بپردازم؛ ولی هنگامی که با این موضوع ها برخورد می کنم توان مقاومت دربرابر خودم را از دست می دهم. به طرف موضوع کشیده می شوم و نمی توانم موقع دیدن واقعیت دستم را روی چشم هایم بگذارم، مجبورم که ببینم، بعد مجبور هستم که با آن موضوع برخورد کنم و پدیده را بشناسم و برای رفع معضل ارائه طریق کنم یا حداقل برای جامعه طرح سوال کنم.
بیشتر چه موضوع هایی نظر شما را برای مستندسازی جلب می کنند؟
نسبت به دو موضوع دغدغه دارم، یکی مبحث معماری و شهرسازی است و دیگری موضوع های اجتماعی، هر دوی اینها روی من تاثیرگذار هستند.
جز در ایام برگزاری جشنواره ها، در طول سال چندبار شاهد اکران آثار خود هستید؟
واقعیتش این است که در طول سال شاید یکبار؛ آن هم درصورت پذیرفته شدن در جشنواره این امکان به وجود می آید که فیلم دیده بشود، ولی به دلیل چیدمان فیلم ها و درست هدایت نکردن مخاطب برای دیدن فیلم ها آن اتفاقی که باید بیفتد، یعنی امکان دیده شدن فیلم با حضور مخاطب قابل ملاحظه، به وجود نمی آید و این از نقاط ضعف برنامه ریزی است که همچنان نمی داند چگونه می توان مخاطب را به طرف فیلم هدایت کرد و تاثیر کیفی گرفت.

 مسیر بودن
پژوهشگر و کارگردان: کاوه بهرامی مقدم، تصویربرداران: علی محمد قاسمی، هامون بهرامی مقدم، صدابردار: مهران کرمی، تدوینگر: سید محسن شهابی، گوینده: رهبر قنبری، مدیرتولید: آرش سلیمانی، تهیه کننده: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و کاوه بهرامی مقدم، 1387، 20 دقیقه.

 

منبع: رای بُن مستند | تاريخ: 1388/11/13
 | فهرست مطالب ابتدای صفحه | 
به گروه فيس بوک ما بپيونديد