طبقه متوسط و سینمای مستند
با نگاهی به فیلم مستند «تنها در تهران»

[ زهرا ملوکی ]

برای پرداختن به رابطه میان «طبقه متوسط» با «سینمای مستند»، باید ابتدا به چیستی مفهوم پرجنجال «طبقه متوسط» بپردازیم که امروزه کمتر وفاقی برای ارائه تعریفی واحد از آن وجود دارد.
طبقه متوسط، یک جستار یک‌پارچه و همگون نیست که با انگشت اشاره، قابل نشان دادن باشد، اما در کلیتی عام و نظری به گروهی از انسان‌ها اطلاق می‌شود که به لحاظ برخورداری از «سرمایه» در مفهوم بوردیویی آن، یعنی مجموعه‌ای از امتیازهای مادی، روابط اجتماعی، دارایی‌های فرهنگی و نیز سرمایه کاریزماتیک؛ در موقعیتی به خصوص قرار گرفته‌اند. (فکوهی، ۱۳۸۹)
«طبقه متوسط جدید که محصول فرآیند نوسازی عصر پهلوی است، خواسته‌های مشخص دموکراتیک دارد و درست به همین دلیل، ویژگی اصلی آن را نه خواست‌های اقتصادی محض، بلکه مطالبات فرهنگی، اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی تشکیل می‌دهد که تحقق آن‌ها نیازمند استقرار نهادهای دموکراتیک است و هسته اصلی این نیروی سیاسی ـ اجتماعی را به ‌طور کلی روشنفکران تشکیل می‌دهند.» (بشیریه، ۱۳۰: ۱۳۸۵ در محمدی‌فر و محمدی، ۱۳۹۱)
حال اگر تهران را «پایگاه مدرنیته شهری ایرانی و شهر طبقه متوسط» به شمار آوریم (کاظمی، ۱۳۸۹) و تصویر بازنمودشده از یکی از انواع این طبقه متوسط تهران در سینمای مستند را از نزدیک‌ترین اشکال بازنمایی به واقعیت فرض کنیم، چگونگی رخ نمودن آن می‌تواند نقاط روشنی از جایگاه واقعی این قشر به خصوص در ذهن ما ایجاد کند.
به عنوان نمونه، تصویر بهناز جعفری در مستند تنها در تهران (پیروز کلانتری/ ۱۳۷۷) که زندگی روزمره او را در مقطعی مشخص نشان داده است، به عنوان یک روشنفکرِ ‌قابل قرارگیری در «طبقه متوسط»، نمونه خوبی برای پرداختن به این مسئله است.
در تعبیر مارکسی از «طبقه» و به لحاظ اهمیت پایگاه اقتصادی در آن، بهناز در فیلم حاضر، جایگاهی «میانه» دارد. در خانه‌ای اجاره‌ای با اسباب‌های ساده (هرچند در چیدمانی به خصوص که نمایش‌گر سبک زندگی او هستند) روزگار می‌گذراند و از شغل خود در تامین مایحتاج زندگی‌اش چندان راضی نیست.
«یه بار گفتم بابا این چه شغلیه ما داریم. پول نیست. خبری‌ام از کار نبود و دیگه گفتن که سازمان بودجه نداره و...» (دقیقه ۶و ۴۷ ثانیه)
اما همان‌طور که اشاره شد، مجموعه «سرمایه» ‌های زندگی افراد هستند که جایگاه آن‌ها را در «طبقات» جامعه تعیین می‌کنند و نمی‌توان تنها به واسطه موقعیت اقتصادی یک فرد، او را از طبقه خاصی نامید. محل زندگی، رشته دانشگاهی، شغل و دغدغه‌ای که شخصیت اصلی این فیلم در قالب پایان‌نامه به آن می‌پردازد، او را در رده جماعت موسوم به «روشنفکر» که به نوعی هسته اصلی طبقه متوسط‌اند، قرار می‌دهد.
«بهناز جعفری، ۲۴ ساله، متولد تهران. رشته ادبیات نمایشی را گذرانده و در تدارک نوشتن پایان‌نامه‌اش درباره زن در آثار استریندبرگ است. تنها فرزند یک خانواده کم‌عمر. پنج ساله بود که پدرش از خانواده جدا شد و سه سال پیش مادرش را از دست داد. او حالا تنهاست. در برنامه‌های تلویزیونی و فیلم‌ها بازی می‌کند و زندگی‌اش از این راه می‌گذرد.» (ثانیه‌های ۲۳تا ۴۳ام)
«روشنفکری» حداقل در ایران، جریانی پیچیده است که طی آن «سرمایه»های «روشنفکر»، اغلب به شکل نامتقارنی رشد می‌کنند. به طور مثال، عدم تقارنی که میان میزان سرمایه‌های اقتصادی و دیگر سرمایه‌های زندگی بهناز جعفری وجود دارد، نمونه گویایی از این ادعاست. او که مشهور، بازیگر و مدرس تئا‌تر است و در این زمینه تحصیلات مرتبطی دارد، نمی‌تواند به راحتی از پس روزمره اقتصادی‌اش بربیاید. اما این عدم تقارن تنها به وضعیت اقتصادی مربوط نمی‌شود و تکرار این موقعیت «فرودست» یا تحت هژمونی، در اشکال بی‌شمار دیگری قابل مشاهده است؛ از جمله عدم پذیرشی که در رفتار عموم به عنوان یکی از مجریان هژمونی نام‌برده وجود دارد. به طور مثال در صحنه‌ای از فیلم که بهناز در حال گفت‌وگو کردن پیرامون ازدواج با خانم همسایه است، می‌گوید: «من نمی‌دونم می‌گن دختر باید خانوم باشه، متین باشه. اصن هیشکی نمی‌تونه، جیگرشو نداره با من دو روز دوست باشه. یعنی این‌که بگه بابا جون بهناز، تو اینی، باشه قبولت داریم.» (دقیقه ۱۶ و ۴۲ ثانیه)
طبقه متوسط روشنفکر به سبب تجددخواهی و تمایل به تغییر سنت‌ها، از سوی عامه و حاکمانِ در پی تثبیت نظم، پذیرفته نمی‌شود و به این لحاظ، «فرودست» نام می‌گیرد. آن‌ها اغلب جایگاه‌های در خور شان به لحاظ اجتماعی_فرهنگی در جامعه را نمی‌یابند (کاظمی، ۱۳۸۹) و بر اثر این نوع از زندگی، روزمره‌ای پر تنش و شکننده دارند.
برای نمونه وقتی بهناز جعفری در تست بازیگری، به علت نافرمان‌برداری انتقادی‌اش نسبت به امتحان‌گیرنده شکست می‌خورد، به خانه برمی‌گردد و در حالی که گریه می‌کند، می‌گوید: «کلافه، کلافه از این‌که هر چی بخوای نشه. این‌که هیچی باب میل خودت نیست. خودت باید خودت رو تطبیق بدی با همه چی...» (دقیقه ۲۱و ۴۸ ثانیه)
یا در‌‌‌ همان صحنه گفت‌وگو با خانم همسایه از احساس بی‌اعتمادی‌اش به خود حرف می‌زند که نتیجه مستقیم عدم برخورداری از پشتیبانی عموم و ناموفقیت‌های بزرگ و کوچک بر اثر بروز یک نوع رفتار «آوانگارد» یا تجددمآبانه در زندگی شخصی‌اش است. «از کجا معلوم من خوبم؟ کی معلوم می‌شه؟» (دقیقه ۱۷)
اطرافیان نزدیکش به او توصیه می‌کنند که «بچسب به پایان‌نامه‌ت. بعدشم پاشو برو خارج. این‌جا جای تو نیست.» (دقیقه۱۳) و نتیجه این شکنندگی علاوه بر استیصال، انتخاب یک نوع از زندگی انزواجویانه است.
«اصن روزنامه و کتاب و این چیز‌ها نمی‌خونم. اگه بخوام درگیر اخبار بشم وای دیوونه می‌شم...» (دقیقه ۱۲و ۳۲ ثانیه)
«گاهی عجیب به یه پا نیاز دارم. زنگ می‌زنم و کسی رو دعوت می‌کنم، اما هنوز نیومده شوق دیدنش فروکش می‌کنه و دوست دارم تنها باشم.» (دقیقه ۱۲و ۵۸ ثانیه)
در واقع می‌توان گفت که اگر تمایل به کسب علم و آگاهی، امکان رشد فردیت، پرداختن کژدار و مریز به دغدغه‌های در پی تغییر از قبیل شکستن کلیشه‌های جنسیتی و تلاش برای رهایی از انقیاد را بتوان از جمله امکان‌های مثبت زندگی طبقه متوسط روشنفکر محسوب کرد، انزوا، تنش و شکنندگی از سویه‌های منفی آن‌اند که در مستند تنها در تهران در زندگی بهناز جعفری به عنوان یکی از انواع قابل تقسیم‌بندی در گروه متکثر «طبقه متوسط» بازنموده شده است.

منابع:
۱. مستند تنها در تهران، پیروز کلانتری، ۱۳۷۷
۲. پایگاه اینترنتی انسان‌شناسی و فرهنگ، فکوهی، ناصر، چشم‌انداز‌های پیش رو برای «طبقه» متوسط در ایران کنونی، چهارشنبه، ۱۸/۱/۱۳۸۹
http: //www. anthropology. ir/node/۴۶۳۸
۳. چشم انداز ایران، شماره ۷۲ اسفند ۹۰ و فروردین ۱۳۹۱، نقش دولت نفتی (رانتیر) در شکل‌گیری و ماهیت طبقه متوسط جدید، محمدی‌فر، نجات و محمدی، روح الله
مهرنامه، شماره ۳، خرداد ۱۳۸۹: جامعه‌شناسی طبقه متوسط تهرانی در گفت‌وگو با عباس کاظمی‌استاد مطالعات فرهنگی (نبض شهر در دستان طبقه متوسط است)، شیر افکن، آمنه

این یادداشت ابتدا در ماهنامه فیلم نگار منتشر شده است.

منبع: رای بن مستند | تاريخ: 1392/06/09
 | فهرست مطالب ابتدای صفحه | 
به گروه فيس بوک ما بپيونديد