آقایان واقعاً پرنده

[ آروین ایلبیگی ]

" آروین ایلبیگی" در دانشگاه، رشته ی عمران خوانده، سردبیر یک ماهنامه در انزلی بوده، چهار فیلم کوتاه ساخته و یک وبلاگ نویس حرفه ای است. در فیلم مستند  آقایان پرنده ساخته ی"رضا بهرامی نژاد" به قول خودش هم نویس فیلمنامه بوده و این روزها نیز با او مشغول هم نویسی مستند سینما تک است. او در یادداشت اش از تجربه ی نوشتن فیلمنامه برای مستند آقایان پرنده می گوید.

نوشتن فیلمنامه ی مستند آقایان پرنده (1382)، هفت ماه طول کشید. یک هفته از این 7 ماه، من و رضای بهرامی نژاد به معنی واقعی پشت میز نشستیم و صحنه ها را نوشتیم. سه هفته به ویرایش و بازنویسی گذشت و 6 ماه قبل از آن، فقط توی چشم اندازهای شهر انزلی ایستادیم و راجع به خودمان حرف زدیم. این"نگاه کردن به خود"، قسمتی از عملیات گیج کننده ای بود که جای"تحقیق در فیلم مستند" را می گرفت. فیلمی که رضا می خواست کارگردانی کند، ماجرای یک گروه سه نفره ی راک و رفقایشان در بندری کوچک بود. خود رضا، درامر گروه بود و من جزء دسته ی رفقایی که لحظه لحظه ی جمع شدن و پریدن آنها را دیده بودند. آن بندر کوچک هم جایی نبود جز زادگاه مه آلود ما، شهر رویاهای بلند و زنگارگرفته: بندرانزلی. در شش ماه ی "جستجو" قرار نبود شخصیّت یا اتّفاقی خلق کنیم. شخصیّت ها آدم های واقعی و آشنایی بودند که همه چیز را درباره شان می دانستیم (من و رضا و باقی رفقای چندین ساله مان). ماجراهای گروه و کنسرت هم رخ داده بودند. جستجوی ما به یافتن ساختار و اسکلتی به زبان سینما بود تا آن لباس حقیقی بر تنش بنشیند. دوست دارم این مرحله را "ویرایش واقعیّت" نیز بنامم. چرا که هدف ما برش ِزندگی کند و بی شکل واقعی برای دورریختن"جزئیات کسل کننده" بود. (تعریف یک جمله ای هیچکاک از سینما، اینگونه معنا می گرفت). حاصل برش های خیّاطانه، دفترچه هایی شد با ماهیّت"دفتر خاطرات" و صورت ِیادداشت های اوّلیه ی یک فیلمنامه نویس. مثلاً "محمّد" چنین مدخلی داشت:" نام: محمّد امینی ملک - گیتاربیس می زند - هگل را دوست دارد – کتاب های فلسفه جمع می کند - پدرش (حاجی) موسیقی اش را دوست ندارد - حقوق اندکی از بندر می گیرد - برای خرید یک مشت نباتی فاکتور می آورد - زمین و زمان را جاروبرقی می کشد – دندانهای بزرگی دارد - مهربان و احساساتی و دم دمی مزاج است و ... ." بعضی از خصوصیات در صفحات بعدی یادداشت هایمان زبانه می کشید تا فیلم را گرم نگه دارد. بعضی هم با اینکه کسل کننده نبود، به ضربت ما خاموش می شد تا فیلم،"مستند" باقی بماند. این دسته ی دوم همانهایی بودند که حقیقت نمایی را به چالش می کشیدند. امّا به راستی مرز واقعیّت و خیال در فیلم مستند کجاست؟ اگر از من بخواهند"محمّد" را روی یک بوم نقاشی کنم، او را در ایوان خانه قدیمی و نم گرفته شان به تصویر می کشم در حالی که ایستاده بر تل گوسفندهای سربریده ی نذری ِخانه ی حاجی؛ خنده ی اغراق شده ای زده و گیتارش را به پشت انداخته و دسته ی جاروبرقی را مثل سلاحی که قرار است جهان را فتح کند، در دست دارد. حتّی اگر یک گزارشگر خبری تلویزیون در مصاحبه ای درباره ی او بپرسد، همین ها را خواهم گفت. امّا اگر قرار باشد فیلم  مستندی از او بسازم، آیا معیارهای سینمای مستند خواهند گذاشت چنین بی دغدغه چیزی را که می بینم (یا دوست دارم اینگونه ببینم) به تصویر بکشم؟ انگار تماشاگران سینمای مستند دوست ندارند اجازه ی هیچ خیالی را به مستندساز بدهند حتّی اگر خودش بخواهد به وضوح نشان دهد جاهایی (فقط جاهایی و نه بیشتر!) از فیلمش، واقعیّت ِذهنی اوست ... . تمام شخصیّت ها و بیشتر ماجراهای آقایان پرنده توسط آدم های فیلم روایت می شوند و ما در حین نوشتن مدام از خودمان می پرسیدیم مگر چه می شود این آدم های واقعی همان چیزی را که از واقعیّت می بینند بیان کنند و تماشاگر باور کند واقعیّت همان است؟ ولی سرانجام یکجایی تصمیم گرفتیم پاسخ محافظه کارانه ای به این پرسش بدهیم تا منتقدان و تهیه کننده حاضر شوند لقب "مستند" را به قصّه های واقعی ما اعطا کنند. فیلمنامه ای که نوشته شد، چیدمانی دراماتیک از سکانس هایی بود که داستانی واقعی را توسط آدم هایی واقعی بازسازی می کرد. همه ی آدم ها خودشان را بازی می کردند و جایی از فیلمنامه برایشان تازگی نداشت. فیلمنامه همچون راهنمای دقیقی بود که به آنها نشان می داد کجای زندگی و حرفه شان برای ما جذّاب است و باید فیلم شود. مثلاً در سکانسی که هوتن (سرپرست گروه) بر عرشه ی کشتی نشسته و راجع به شهر و آدم هایش حرف می زند، ما هیچ دیالوگی ننوشته بودیم. امّا از قبل می دانستیم دیدگاه او چیست و به چه چیزهایی اشاره خواهد کرد و منتظر بودیم تا کارگردان و تدوینگر در نهایت همان حرفهایی که دنبالش هستیم را بیرون بکشند. درواقع بیشتر جزئیات فیلمنامه، چنین وضعیّتی داشت.
تقریباً یک دهه پیش بلاگی روی وب می نوشتم به شکل روزنوشت های یک آدم واقعی در شهری واقعی که همان بندرانزلی بود. حضور حجیم شهر با شیروانی های باران خورده و دیوارهای خزه پوش و رنگ های مات و آدم های عجیب و غریبش، تصویری مستند از آن روزنوشت ها بر می آورد که برای خوانندگان باورکردنی بود. مدّتی بعد اتفاق جالبی افتاد. اندکی از مخاطبان وبلاگ که مشتاق آن شهر شده بودند و خود انزلی را نیز پیشتر ندیده بودند، به انزلی سفر کردند و دریافتند شهر ِواقعی، توده ی بدشکلی از بناهای نیم ریخته و عمارت های زشت و چشم اندازهای تیره و تاریک است که زیبایی ِتحقیرشده ای را بلعیده اند! می دانم که همه ی آنها از خود پرسیدند:" آیا تا به اکنون واقعیّتی جعلی از نگارنده ی بلاگ خوانده بودیم؟" ... و آن وضعیّت بغرنج در حالی اتفاق می افتاد که خود نگارنده هیچ قصدی برای قلب واقعیّت نداشت. من فقط با ریتم زندگی یک ساکن شهری کوچک و از دید خودم به چشم اندازها نگریسته بودم. فرق ما این  بود که من زمان داشتم همه جا را ببینم و تکّه های جذّاب را جدا کنم. با "ویرایش واقعیّت" از چیزهایی حرف زده بودم که خودآگاه و ناخودآگاهم دوست تر داشته ببیند و نشان دهد. مثل اینکه در جنگلی هراسناک به زیبایی ِشکننده ی پروانه ای کوچک خیره شده باشم و داستانی را از زبان او بگویم که خود آن پروانه ی بی زبان نمی تواند انکارش کند. آیا نمی شود واقعیّت کوچکی را به خاطر حقیقتی وسیعتر، بی اعتبار ندانست؟ می توانم بگویم برآشفتن ِمعیارهای حقیقت و خیال، در حلقه ی آدم هایی که چند سال هم آقایان پرنده شدند، بسیار جدّی بود. همان روزها من و رضای بهرامی نژاد هم قسم شدیم که دنباله ای هم کار کنیم به شکل مستندی بی هواتر که تا هنوز در جریان است. در این مدّت رضا - شجاعانه- آقای هنر را ساخت و من بلاگم را بستم.

در همین زمینه:
قرارداد فیلمنامه ی مستند
همه چیز جابه جا شده است

عکس: پشت صحنه ی فیلم مستند آقایان پرنده
این یادداشت ابتدا در ماهنامه فیلم نگار (شماره 91| اردیبهشت 89) منتشر شده است.

 

منبع: رای ُبن مستند | تاريخ: 1389/02/25
 | فهرست مطالب ابتدای صفحه | 
به گروه فيس بوک ما بپيونديد