ای کاش آنها همواره نقاش باقی می ماندند

[ نیما عباس پور ]

اگر فیلمی دارای یک یا چند صحنه ی خوب و در نتیجه سکانسی درخشان و به یاد ماندنی باشد، آن فیلم بی شک فیلم خوبی است. وقتی فیلم های محبوب و مهم عمرمان را در ذهن مرور می کنیم، حتی در مورد آنهایی که جایی در میان فیلم های برتر تاریخ سینما دارند، تنها صحنه یا سکانسی خاص از آن فیلم را به یاد می آوریم، نه کل فیلم و تک تک صحنه هایش را. به طور مثال از همشهری کین شاید ابتدای فیلم را که کین کلمه ی رزباد را پیش از مرگ به زبان می آورد و گوی از دستش می افتد به یاد آوریم یا صحنه ای که همکار و مشاور او خاطره ای از زنی می گوید که تنها با یک بار دیدن هرگز فراموشش نکرده و یا در انتها صحنه ی سوختن سورتمه در میان آتش را. از شمال از طریق شمال غربی فصل هواپیمای سمپاشی و کوه های راشمور، از سرگیجه تعقیب مادلن (کیم نوواک ) توسط اسکاتی (جیمز استوارت)، در پدرخوانده سر بریده ی اسب در رختخواب آن کارگردان سینما یا فصل بیمارستان و البته مرگ پدر خوانده، از بوچ کسیدی و ساندنس کید دوچرخه سواری بوچ (پل نیومن)، سکانس سرقت در بولیوی و فیکس فریم انتهایی، از تسخیر ناپزیران فصل پلکان ایستگاه قطار، جنگل آسفالت مرگ ضد قهرمانمان در مزرعه و میان اسبها، یا رقص جین کلی زیر باران در آواز زیر باران و ... 
چند سال پیش در گفت و گویی از بیلی وایلدر خوانده بودم که استاد گفته بود فیلم خوب فیلمی است که پس از اتمامش و حتی به هنگام خواب به آن فکر کنیم. اینجا نیز اشاره ی استاد در واقع به صحنه های تاثیر گذار فیلم است که حتی ما را به هنگام خواب هم رها نمی کنند، هر چند که امروزه این اتفاق اتفاق نادری است. شاید در این چند سال اخیر تنها چند فیلم دارای چنین ویژگی ای بوده اند: صحنه ها یا لحظه هایی که ما را درگیر خود کنند و چنان تاثیر گذار باشند که با پایان گرفتن فیلم رهایمان نکنند و در اصل فیلم در ذهن ما ادامه داشته باشد و شخصیتهایش به زندگی ادامه دهند. مثل فیلم مه ساخته فرانک دارابونت که چه دوستش داشته باشیم یا نه، پایانش را هرگز فراموش نمی کنیم. به همین ترتیب فیلم کلوورفیلد (که آن را مزرعه شبدر ترجمه کرده اند) یا HEAT (که مخمصه ترجمه نمی کنم چون در زبان عامیانه و خیابانی ( slang ) پلیس هم معنی می دهد) ساخته ی مایکل مان، که وقتی فیلم تمام می شود به این فکر می کنیم که چه سرنوشتی در انتظار آن دختری است که در ماشین منتظر بازگشت شخصیت رابرت دونیرو است و یا بازگشت ناپذیر گاسپار نوئه که پس از پایان فکر می کنیم که اگر شخصیت ونسان کسل بفهمد که به جای مرد متجاوز شخص دیگری را کشته اند چه خواهد شد یا اینکه اگر متوجه شود که دختر باردار بوده چی؟ در بولینگ برای کلمباین صحنه ای را که مایکل مور عکسی از یک دختر بچه را در خانه چارلتون هستون می گذارد، چه از مور متنفر باشیم یا دوستش داشته باشیم هرگز فراموش نخواهیم کرد. این سینماست. این موارد تنها فیلم نیستند، سینما هستند. در طول زندگی ما فیلم های زیادی می بینیم که بسیاری از آنها را بلافاصله پس از دیدن فراموش می کنیم و شاید تنها عنوان شان را به خاطر بسپاریم. اینها تنها فیلم اند، سینما نیستند، چون هنر نیستند. تنها یک مشت تصاویر ضبط شده اند. روزهای بی تقویم، ساخته ی مهرداد اسکویی نیز مانند مثال هایی که در بالا آوردم پر از صحنه های به یادماندنی و تفکر بر انگیز است. مثل صحنه ای که یکی از پسرها از مادرش می پرسد که آنها در خانه شام چه دارند یا جایی دیگر که پسرک افغانی متوجه می شود که گذرنامه اش جعلی است و بعد می گوید در صورت آزادی پول تهیه بلیط بازگشت به مملکتش را ندارد.
 آزادی، آیا اصلاً چیزی به این مفهوم برای آنها وجود دارد؟
هر کدام از پسرها از لحظه ی ورود به مرکز بی صبرانه در انتظار خبر و تاریخ آزادیش است. اما هنگام آزاد شدن ترس وجودشان را فرا می گیرد؛ زیرا آن بیرون چیزی جز هراس و ناآرامی انتظارشان را نمی کشد. پسری که ماه ها منتظر رهایی بوده به هنگام خروج از این می ترسد که چگونه با پدرش روبرو شود و از این که پدر کتکش بزند وحشت زده است. شرایط آنها درست مثل یکی از شخصیتهای فیلم رستگاری در شاوشانک است، که از این که آزاد می شد خوشحال نبود، هر چند که سالیان سال در انتظارش بوده و در نهایت هم پس از آزادی ترجیح می دهد به زندگی خود پایان دهد.
از صحنه های فراموش نشدنی دیگر، یکی جایی است که پسری پس از آزادی دوستش که برای او مفهوم از دست دادنش را دارد می گیرد و دیگری صحنه ای که پسری از مفهوم عشق و کمی بعد از خواهرش حرف می زند که نزد عمویش زندگی می کند و ما هم در نهایت مثل او نگران خواهرش خواهیم شد. در جایی دیگر همان پسر می گوید که مادرش شوهر کرده و در کشور سوئد زندگی می کند.
 او (مادر) واقعاً در غربت چگونه زندگی می کند؟
فیلمساز هوشمندانه در چند مورد پسرها را هنگام خواب نشان می دهد و ما به این فکر می کنیم که آنها در آن لحظه چه خوابی می بینند. آیا اصلاً خواب می بینند؟ خوابی شیرین؟ آیا این تنها زمانی است که آنها در آرامش اند یا این که در اینجا نیز کابوسها چنین اجازه ای نمی دهند؟ قسمت به یادماندنی دیگر زمانی است که خانمی برای آنها کتاب داستانی می خواند اما پسرها شلوغ می کنند و توجه ای ندارند، آن خانم حقیقتاً چه انتظاری دارد؟ یا در انتها تصویر آن سه پسر تازه وارد که روی نیمکتی نشسته اند را چگونه می توانیم فراموش کنیم؟
 لحظه هایی از فیلم برایم یکی دو فیلم خاطره انگیز را نیز تداعی کرد. یکی جایی که پسری به گلدان کوچکش با دقت آب میدهد که یادآور لئون (حرفه ای) لوک بسون بود (لئون هم پیش از آمدن دختر همه چیزش گلدانش بود) و یا در قسمتی که پسرها برای کوتاه کردن موهایشان رفته اند، یکی از آنها از آرایشگر می خواهد زیاد کوتاه نکند که صحنه ای در ابتدای فیلم بروبیکر را برایم زنده کرد که رابرت ردفورد را در نقش بروبیکر به همراه دیگر زندانیان به سلمانی می برند و او از آرایشگر درخواست می کند که تنها دور موهایش را بزند. در انتها آن نقاشی ها هم در یاد می مانند و ای کاش می شد که آنها همواره نقاش باقی می ماندند.
تمام فیلم هایی که در بالا ازشان یاد کردیم تنها فیلم نیستند، سینما هستند. روزهای بی تقویم هم سینماست و این کم چیزی نیست، همه چیز است.

در همین زمینه:
طعم دلگیر آزادی
روزهای بی تقویم
مستند به سبک اسکویی
کلوزآپ های درون لانگ شات

 

منبع: رای بُن مستند | تاريخ: 1388/11/17
 | فهرست مطالب ابتدای صفحه | 
به گروه فيس بوک ما بپيونديد